بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم

خرید بک لینک
این عکس عموی منه. خانوادش خیلی وقته دیگه سراغشو نمیگیرن و عکسش لای آت و آشغالای زیر تخت مادربزرگمه. خانوادش هیچیشون شبیه این خانواده شهیدایی که نشون میدن نیست. ۲۱ سالش بود اما تو ۲۱ سالگی یه سردار بود نه یه سرباز ساده. چشماش عسلی بود. دخترا براش می م بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: جمعه 29 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:56

از حال و هوای انتخابات فقط حال مجازی اش را فهمیدم و نتوانستم ستاد گردی و شهرگردی بکنم. مشغله ام زیاد بود و آخر شب ها که مشغله نداشتم هم نمیشد با پدری که زیر و بم و بالا و پایین و چپ و راست و جلو و عقب و اول و آخر سیاست کشور را با همین شدت به فحش میکش بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: جمعه 29 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:56

واقعیتش وضع سیاسی حال آنقدر خیط می باشد که من امروز به جای گریه از این وضع شروع کرده بودم به خنده و خنده ...

خــــیــــــط.

فقط بگویم که مهربان اللّه خودش رحم کند و بـــس.

یک چیزی : اطلاعات سیاسی ، کتاب خواندن و از این جور حرف ها چیز های خوبیند! ولی بعضی ها چشمبند را بیشتر دوست دارند.

بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 134 تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:02

۱. بعد از اینکه با دلایل در اینستا موضع سیاسیم را اعلام کردم رفتارهای عجیب و غریب زیاد دیدم. منظورم از عجیب اختلاف نظر نیست بلکه بی ادبی و بی منطقی ست. امروز که می خواستم دانشگاه بروم دعا کردم خداجان صبر بدهد که با این حال مریض جسمی بیخود جوش جماعتی بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:02

به مشتری نگاه کنم که بین یک عالم سیاره ی دیگر از ابهت دهن را می بندد؟ یا بعد یاد عظمت کل منظومه ی شمسی بیفتم؟ یا بعدتر به کهکشان راه شیری در حد توانم فکر کنم و تجسم بزرگیش؟ بعد یاد عظمت کهکشان های بی شمار کنار هم بیفتم؟ بعد به این فکر کنم همه ی این ها یک آسمان از هفت آسمان است؟ بعد فکر کنم تو از همه اینها هم بزرگتری؟

نه برای تو کف بزرگی تو بودن همین بس که به خودم نگاه کنم.و جسم را هم بگذارم کنار.روحم.....

بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 23:23

دلم با بغض و تردید و یکجور عجز شروع کرد به دویدن سمت "او" . عقلم دوید پشتش و از کوله ی پر از قلب های ریز ریز ِقرمز ِ یاقوت مانندی که روی دوشش بود گرفتش و گفت :- کجا داری میری؟ فک کردی دربارت چه فکری میکنه؟؟! تو نباید بری دنبالش،باید اون بیاد.+ (بغض بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:22

عاقا ما نخواهیم توی خیابان به سلیقه ی موسیقی بعضی ها آن هم با صدایی در حد رسیدن به چندمتری عرش خدا گوش دهیم چه شخصی را باید دیدار کنیم؟ حالا توی شهر هم پر از آلودگی. آلودگی صوتی بوق موقی و این چیزها کم است انگار که بعضی ها ضبط ماشین را هم تا ته زیاد بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:22

اعتراف می کنم این چند روز واقعا دختر بدی بودم. همان وقتی که شهره مهربانی کرد و من بی تفاوت بودم. همان وقتی آن دختره کار بدی کرد و به دل گرفتم به جای اینکه ببخشم. همان وقتی که...

حوصله ی شرح قصه نیست.

بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:22

من و دلم نشسته بودیم توی حیاط و کتاب می خواندیم. من به زور نشسته بود و رمق دل را هم کم می کرد. یکهو یک قطره و بعد دو قطره و قطره های بیشتر افتادند روی صورتمان و ما را نوازش می کردند یواش یواش. من: وای بارون گرفت بریم تا کتاب و لباسمون خیس نشده...دل بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:08

امروز دوباره اتصالی کردم. چرا؟ خب اینکه نبودی یکی از دلایلش بود. دلیل دیگر خودم بودم. قبلا هم اینطوری شده بودم که همه چیز سر جایش است. و زندگی در جریان. و می دانم باید چه کار کنم آن موقع و هم لحظات بعدش را. بعد یکهو یاد تو میفتم. بعد خودم دستی دستی فکرم را زیادی مشغول میکنم. بعد از آن طرف اتفاق جانبی ای هم می افتد مثلا دوستم چت های خودش و نیمه ی پیداشده اش را نشانم می دهد. برایش خوشحال می شوم و بی بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:20

صفحه بندی