خرید بک لینک
این عکس عموی منه. خانوادش خیلی وقته دیگه سراغشو نمیگیرن و عکسش لای آت و آشغالای زیر تخت مادربزرگمه. خانوادش هیچیشون شبیه این خانواده شهیدایی که نشون میدن نیست. ۲۱ سالش بود اما تو ۲۱ سالگی یه سردار بود نه یه سرباز ساده. چشماش عسلی بود. دخترا براش می م

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: جمعه 29 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:56

از حال و هوای انتخابات فقط حال مجازی اش را فهمیدم و نتوانستم ستاد گردی و شهرگردی بکنم. مشغله ام زیاد بود و آخر شب ها که مشغله نداشتم هم نمیشد با پدری که زیر و بم و بالا و پایین و چپ و راست و جلو و عقب و اول و آخر سیاست کشور را با همین شدت به فحش میکش

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: جمعه 29 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:56

واقعیتش وضع سیاسی حال آنقدر خیط می باشد که من امروز به جای گریه از این وضع شروع کرده بودم به خنده و خنده ...

خــــیــــــط.

فقط بگویم که مهربان اللّه خودش رحم کند و بـــس.

یک چیزی : اطلاعات سیاسی ، کتاب خواندن و از این جور حرف ها چیز های خوبیند! ولی بعضی ها چشمبند را بیشتر دوست دارند.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:02

۱. بعد از اینکه با دلایل در اینستا موضع سیاسیم را اعلام کردم رفتارهای عجیب و غریب زیاد دیدم. منظورم از عجیب اختلاف نظر نیست بلکه بی ادبی و بی منطقی ست. امروز که می خواستم دانشگاه بروم دعا کردم خداجان صبر بدهد که با این حال مریض جسمی بیخود جوش جماعتی

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:02

به مشتری نگاه کنم که بین یک عالم سیاره ی دیگر از ابهت دهن را می بندد؟ یا بعد یاد عظمت کل منظومه ی شمسی بیفتم؟ یا بعدتر به کهکشان راه شیری در حد توانم فکر کنم و تجسم بزرگیش؟ بعد یاد عظمت کهکشان های بی شمار کنار هم بیفتم؟ بعد به این فکر کنم همه ی این ها یک آسمان از هفت آسمان است؟ بعد فکر کنم تو از همه اینها هم بزرگتری؟

نه برای تو کف بزرگی تو بودن همین بس که به خودم نگاه کنم.و جسم را هم بگذارم کنار.روحم.....

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 23:23

دلم با بغض و تردید و یکجور عجز شروع کرد به دویدن سمت "او" . عقلم دوید پشتش و از کوله ی پر از قلب های ریز ریز ِقرمز ِ یاقوت مانندی که روی دوشش بود گرفتش و گفت : - کجا داری میری؟ فک کردی دربارت چه فکری میکنه؟؟! تو نباید بری دنبالش،باید اون بیاد. + (بغض

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:22

عاقا ما نخواهیم توی خیابان به سلیقه ی موسیقی بعضی ها آن هم با صدایی در حد رسیدن به چندمتری عرش خدا گوش دهیم چه شخصی را باید دیدار کنیم؟ حالا توی شهر هم پر از آلودگی. آلودگی صوتی بوق موقی و این چیزها کم است انگار که بعضی ها ضبط ماشین را هم تا ته زیاد

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:22

اعتراف می کنم این چند روز واقعا دختر بدی بودم. همان وقتی که شهره مهربانی کرد و من بی تفاوت بودم. همان وقتی آن دختره کار بدی کرد و به دل گرفتم به جای اینکه ببخشم. همان وقتی که...

حوصله ی شرح قصه نیست.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:22

من و دلم نشسته بودیم توی حیاط و کتاب می خواندیم. من به زور نشسته بود و رمق دل را هم کم می کرد. یکهو یک قطره و بعد دو قطره و قطره های بیشتر افتادند روی صورتمان و ما را نوازش می کردند یواش یواش. من: وای بارون گرفت بریم تا کتاب و لباسمون خیس نشده... دل

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:08

امروز دوباره اتصالی کردم. چرا؟ خب اینکه نبودی یکی از دلایلش بود. دلیل دیگر خودم بودم. قبلا هم اینطوری شده بودم که همه چیز سر جایش است. و زندگی در جریان. و می دانم باید چه کار کنم آن موقع و هم لحظات بعدش را. بعد یکهو یاد تو میفتم. بعد خودم دستی دستی فکرم را زیادی مشغول میکنم. بعد از آن طرف اتفاق جانبی ای هم می افتد مثلا دوستم چت های خودش و نیمه ی پیداشده اش را نشانم می دهد. برایش خوشحال می شوم و بی

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:20

نوه ی اول مادری هستم و بچه ی اول ... بچگی هایم هر سال برایم تولد می گرفتند البته بیشتر بخاطر غرغر نکردنم بود به گمانم! نمی دانم لابد نباید هیچ انتظاری می داشتم از نظرشان دیگر! صرفا نیاز یک دختربچه از پدر و مادرش پول و غذا و خانه است دیگر نه محبت حتی اگر شده سالی یک بار. ولی از 4-3 سال پیش شوخی شوخی زنداییم گفت "دیگه برای شایسته تولد نمی گیریم چون دیگه وظیفه ما نیست و باید از این به بعد تولد رمانتی

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:20

بعضی ها یک جوری رفتار می کنند که انگار از آدم انتظار دارند که برود بهشان بگوید : آه عزیزم ! خیلی معذرت میخواهم بخاطر موفقیت های زندگیم ! بخاطر نکات مثبت زندگیم و اتفاق های خوبش ... بخاطر نعمت ها و قسمت هایی که به من داده شده و بخاطر همه ی همه ی شادی ها و لبخندهایم ... از صمیم قلب عذرم را بپذیر وگرنه ناراحت می شوم میروم یک کار ناجوری میکنم یک وقت .... راستی عزیزم ! خوب و شادی آور است برایت که بدانی

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 1:08

مامان خواستگار زنگ زده بود از مامانم پرسیده بود "قیافه ی دخترتون چطوریه؟" بعد حالا به فرض دختری که برایش زنگ زده ای زشت و بدقیافه باشد ، انتظار داری مادرش چه بگوید؟؟ بگوید راستش را بخواهید دخترم ایکبیری ست؟ یا قیافه اش داغان است متاسفانه؟ بعد حالا جواب مامان من را داشته باشید که مرا در افق غرق کرده هنوز که هنوز است :

علف باید به دهن بزی شیرین بیاد

:|||


+ بزی جون :|

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 7:48

ولی باز هم تف می کنم خودم را برای دلبستگی ای جز تو.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 7:48

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 7:48

این آدم های پر تلاشی که به رقیبان خود هیچ حسادتی نمی کنند و تازه به آنها کمک هم می کنند ، این ها را سخت است دوست نداشتن. سخت.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 7:48

آن زمان را خیلی دوست دارم که همه چیز فشار می آورد و من در مرز له شدن یکهو یادم می افتد که " های دختر ! همه چیز یک روز تمام می شود ٭٭٭ همه یک روز می میریم ٭٭٭ فقط خدا نمی میرد باید بروم پیشش " بعدش هم یادم می آید چه احمقی بودم که دنیا را جدی گرفتم. می دوم می پرم توی غار خدا. درش را می بندم. دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. استرسی وجود ندارد. کز می کنم توی سینه ی خدا و چشم هایم را می بندم و زیر لب می گو

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:41

بحث کردن یک جور ورزش است. ورزش مخ. خوشم می آید ازش. البتـــ که بحث داریم تا بحث. هر بحثی بحث نیست. وقتی طرف می نشیند جلویت و تمام تلاشش این است که حرفش را حتی در ناحقی به کرسی بنشاند و در هر صورت عقیده اش پیروز میدان باشد بحث نیست. این آدم اصلا چه می فهمد گفت و گو و dicuss چیست. بحث یعنی می خواهم حقیقت را بفهمم. حتی اگر از جنبه یا جوانبی به ضـــــــررم باشد. یا رفیق بیا نظراتمان را بریزیم روی دایر

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:41

اینجا کسی برنامه "از لاک جیغ تا خدا" رو دیده؟ اگه دیده میشه نظرشو بگه لطفا؟

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:41

بیا و به ساعت های کم هویت عمر من هویت محکمی بده.

٭ میدانم میبینی خدا پس تحمل می کنم این خلأ بزرگ را.

٭٭ شب بخیر ای پل ، ای دنیا !

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:41

پ با همه ی دخترها فرق داشت. یک بار یکی از بچه ها گفت "چقدر شبیه پسرهاست" همه کله بالا پایین کردیم. کتابخانه می آمد. ساده بود. خیلی ساده. نه فقط سر و ریختش ، دلش. یک بار به من گفت "شایسته می دانی یک بار توی کتابخانه دو تا دختر بودند که داشتند..." لرزیدم. "نه نمی دانستم" و رفتم. حساس شده بودم. حتی از دست دادن بهش هم خوشم نمی آمد. و در عین حال بدجوری دلم برایش می سوخت. ساده بود. اما سادگی ای که حماقت

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:41

مامان سر میز صبحانه است. کله ی صبح. من: مامان من فردا ضبط تلویزیون دارم! مامان: چی؟ :/// من: تلویزیون میخوام برم :))))) مامان: چی کار کنی؟! :/// خواب دیدی شایسته؟! من: خواب چیه؟ اون برنامه هه بودا... من خیلی وقت پیشا پی ام داده بودم که تمایل دارم برم بعد بام تماس گرفتن گفتن هنوز میخوای بیای؟ گفتم آره... بعد فردا ساعت ۱۲ ضبط دارم... :)))) مامان: :-ooooo من: :)))))))))))) * تازه میخوام اگه شد حرف

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:41

واضحححححه کاملا که عشق در یک نگاه شر و وری بیش نیس. منظور همون هورمون در یک نگاهه. بعضیام که میگن من بین عقل و دلم گیر کردم:||| اینا رو روشن کنید عاقا! روشن کنید! عشق واقعی اونیه که پشت عقل راه میفته میاد. اونی که شما بینش گیر کردی دو راهی هورمون و عقله.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:41

نگرد ... نگرد که زیبا تر از عشق محمّد و اللّه ـش پیدا نمی کنی ...



الحجر

لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ

[ ﺍﻯ ﻴﺎﻣﺒﺮ ! ] ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ ﺳﻮﻨﺪ ، ﺁﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺴﺘﻰ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺳﺮﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ .(72)


به جانش سوگند می خورد چون بدجور خواهانش است :)

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:41

قبل ضبط برنامه خانم مجری به من گفت وقتی ابرو بالا انداختم بفهم روسریت خراب شده درسش کن بعد من انقد درگیر حرفا و افکارم بودم اصصصلا حواسم نبود بیچاره خودشو می کشت:))))) یه چیزی که خیلی خوشم اومد این بود که میگفت از واژه ی چادر استفاده نکن بگو حجاب ما قصد تبلیغ صرف چادر نداریم و ضمنا محور برناممون حجاب نیست بلکه تحوله. یه تخته وایتبرد گذاشته بودم جلوم چیزایی که میخواستم بگمو نوشته بودم روش که یادم ن

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:41

این جناب روحانی یا خودشان فیلانند یا ملت را فیلان درنظر گرفته اند! دوباره گفته میخواهم برنامه ی صد روزه ی اقتصادی بدهم!! دفعه ی قبل کم کپ کردیم انگار!! انگار که ما مثلا ببعی هستیم که وقتی چهار سال پیش گفت برنامه ی صد روزه دارم و چهار سال بعد زد زیرش که من اصلا چنین چیزی نگفته ام درحالیکه فیلم حرف هایش موجود است!! آخر فیلان جان علم پیشرفت کرده و فیلم حرف هایت موجود است ها... آندرستود؟؟

رای منفی ِقطعی منی با وجود بقیه ی گندهایت ای فیلان. :)

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:41

صفحه بندی